درخت گیلاس

 

 

 

ته حیاط یه درخت گیلاس بود که ما نوه ها فصلش که می رسید دمار از روزگارش در می آوردیم. حاجی بابا عاشق درخت گیلاس بود و اگه به موقع سر می رسید عصاشو تو هوا تکون می داد و فحشو می کشید به جونمون. مامان تهرانی می گفت حاجی بابا به مشت علی ده تومن داده و ازش خواسته که هر کس طرف درخت رفت مفصل بزنه ولی ما همه می دونستیم که این کارا از مشت علی ی پیر مرد بر نمی آد و اعتنا نمی کردیم.  

 مشت علی باغبون، هفت سر عایله داشت و همیشه در حال آب دادن درختها زیر لب پچ پچ می کرد. من مطمئن بودم که به ما فحش می ده ولی بابا می خندید و می گفت شعر حافظ از بر می خونه! بابا مرتب ماموریت بود و از وقتی که ما رو پیش حاجی بابا و مامان تهرانی گذاشته بود دیر به دیر سر می زد. من حس می کردم که میونه ی حاجی بابا و بابا چندان خوب نیست چون سر تخته نرد که می شد حاجی بابا از حرص و خشم رگهای گردنش میزد بیرون و پشت سر هم می خوند: زشیر شتر خوردن و سوسمار عرب را به جایی رسیده ست کار که تاج کیانی کند آرزو تپو بر تو ای چرخ گردون تپو! مامان و مامان تهرانی تو اتاق بغلی همه ش دعا می کردن که نکنه حاجی بابا یه وقت سر تخته نرد سکته کنه، بعد از بازی هم اگه بابا برده بود مامان می افتاد به جونش که پول حاجی بابا رو پس بده و بابا می خندید و می گفت نه! می گفت دفعه ی قبل باختم! 

 تمام طول روزهای تابستون به شنا در استخر رنگ و رو رفته ی باغ خونه می گذشت و تنها استراحت ما وقتی بود که با فریاد مامان برای خوردن  نهار به داخل ساختمون می دویدیم، تا جا داشتیم می خوردیم و بعد با صدای تلویزیون بلر سیاه و سفید مبله ی خونه ی حاجی بابا به خواب می رفتیم.  

حاجی بابا آخر هفته ها که بعد از ظهرا خونه بود روی تخت مجزایی در طرف دیگه ی حیاط چرت می زد و ما برای اینکه خر و پفش قطع بشه شاخه ی نازک درختی پیدا می کردیم و توی گوشای بزرگ پشمالوش فرو می کردیم. مامان تهرانی با اینکه می گفت  پیرمردو آزار ندین خودش از خنده ریسه می رفت ! 

نیاوران تهران، سبز و خرم، کودکی ی تابستانه ی ما رو نظاره می کرد. ما بهترین روزهای زندگیمونو در باغ خونه ی حاجی بابا جا می گذاشتیم و معصومیتمون رو به تک تک شاخه ها و میوه ها و سبزی ی چمنها و آب استخر و سنگهای رنگی ی کف حیاط می بخشیدیم. 

حاجی بابا که مرد درخت گیلاس خشکید. بچه هاش خونه رو فروختن و مامان تهرانی رو رونه ی آپارتمانی کردن که از باقیمانده ی پول خونه خریده بودن. دلالا خونه رو خراب کردن و جاش مجتمع ساختن.  مامان تهرانی دیگه نمی خندید.  من و بقیه ی نوه های حاجی بابا کم کم بزرگ شدیم و هر کدوم پی ی کار و زندگی ی خودمون رفتیم و از اون خونه فقط موند یاد درخت گیلاس!

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٧:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩


نرو!

*

صد دفه گفتم دست به این «لپ تاپ» من نزن! این کامپیوتر مث شورت می مونه! خصوصی ی! خوبه من ای میلاتو بخونم؟ دوست داری؟ درسته که ما زیر یه سقف زندگی می کنیم ولی دلیل نمی شه که تو کار هم فضولی کنیم! اگه فکر می کنی من بهت خیانت می کنم خوب ول کن برو! فضولی چرا می کنی آخه با اون قیافه ت؟ بدم اومد ازت! خراب کردی حسابی! حالا چند وقت هست زیر و روش کردی؟ لابد از همون ۸ ماه پیش شروع کردی دیگه!‌ من ساده رو باش که فکر می کردم یه نفرو گیر آوردم که می شه همه جوره روش حساب کرد.نیستم، اینجوری شو نیستم اصلا.

 

*

گفتم بت که باهاش فقط دوستم! اون عکسم که گرفتیم داشت اذیتم می کرد منم ازش نیشکون گرفتم این اشکان پدر سگم همون موقع عکسمونو گرفت ؛‌بهش گفتم اشکان نگیر از این عکسا تو خونه برام دردسر می شه مرتیکه بی شعور خندید.

 

*

سر یه عکس؟ حالا کجا می خوای بری؟ من که توضیح دادم برات! چقدر حساسیت نشون می دی! تو باید زن می شدی من مرد! خوب دیگه باشون نمی رم بیرون! من قبل از اینکه با تو آشنا بشم اینا رو می شناختم ، با هم دوستیم حالام گاهی میان دنبالم می ریم بیرون یه قهوه ای چیزی می خوریم و گپ میزنیم، بخدا هیچی بینمون نیست؛ بابا قرن بیست و یکمه اینقدر دهاتی بازی در نیار. ببین نرو،‌ اگه از این در پاتو گذاشتی بیرون دیگه پشت سرتو هم نگاه نکنی یا، گفته باشم بهت! نرو، ببین من تا حالا بهت وفادار بودم ولی اگه بری دیگه نمی دونم چکار ممکنه بکنم د نرو! ببین وایسا . .  گوش کن ببین چی می گم یه دقیقه . . محسن . . محسن . .

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٦


انگار نه انگار!

ديدمت، می خنديدی؛ انگار نه انگار که منم! انگار نه انگار که ما با هم گريه کرده بوديم! آه کشيده بوديم! عشق شناخته بوديم! انگار نه انگار که چشمهای ما هم را می شناسند. ديدمت! سلام کرديم. انگار نه انگار که لبهايمان زمانی بی تاب هم بودند! که ما در انتظار ديدار هم لحظه ها را می شمرديم، و به هم که می رسيديم نمی دانستيم چطور بايد يکی شويم! از کجا بايد شروع کنيم! ما طعم پوست هم را می شناختيم و بوی بدن هم را می شناختيم و تک تک چينهای صورت هم را می شناختيم و معنی ی حرکت ابروهای هم را و معنی ی زاویه ی نگاه هم را و معنی ی حرف نزدنهای هم را می شناختيم. ديدمت! می رقصيدی! انگار نه انگار که گفته بودی بی من هرگز نمی رقصی! می نوشيدی! انگار نه انگار که گفته بودی بی من هرگز نمی نوشی! گفته بودی هر جا که برويم روی زانوهای من می نشینی! انگار نه انگار! نگاهمان چند بار ازهم گذشت و من تو را ندیدم! من که تو را حتی وقتی نبودی می دیدم! من که حتی وقتی تو نبودی با تو حرف می زدم! هر روز صبح که در خلوتم از خواب بیدار می شدم، به تو که نبودی سلام می دادم، و هر شب پیش از خواب با تو که نبودی راز و نیاز می کردم! با هم يک جمله بيشتر حرف نزديم؛ صدایت طنینی خشک و غریبه داشت، در آن بجز ادب و احترامی غیر صمیمانه هیچ نبود، صدای تو، همان صدایی که گوشهای مرا با محبت آمیز ترین نجواها نوازش می کرد امشب مثل صدای آدمهای ديگر، خالی از حس و عاطفه و هيجان خواستن و نياز پاسخ در اتاق می پیچید! در جمع ایستادیم! عکس گرفتیم! و من دستم را به گردنت نینداختم؛ و صورتم را به صورتت نچسباندم! من تو را نخواستم! چون دیگر نمی شناسمت! او که می شناختمش دیگر نمی خواهد باشد! تو سالهاست که دیگر محرم نیستی! اما من عشق را آنگونه که در حضورت یافتم تا ابد بی تو تکرار خواهم کرد . . . 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥


اضافه ی امتدادی و کنتراست

لیوانش خالی ست؛ یخها را در لیوان می چرخاند؛ از نگاهش تردید می چکد! حرف می زنم! بهتر می شود؛ گوش می کند؛ تغییر خطوط صورتش را می بینم ! می پرسم که نوشیدنی می خواهد یا نه؛ لبخند می زند و می گوید بله ؛ لیوانش را پر می کنم؛کشیده می شوم به اینطرف و آنطرف! گمش می کنم! محیط شلوغ است! برای طبع من شلوغ است !صدای خنده بلند است؛ صدای موسیقی؛ گرم می گیرم با همه! خودم را تا اطلاع ثانوی تعطیل می کنم! با همه می چرخم! مودبهای "پدر مایه دار"، مرام دارهای پدر مفلوک، تازه مهاجر های کاشف ،تیز ها ، تیز نماها، آبدیده های ساکت، گرد و خاک کرده های حراف، خود خواهها! خود خواه گریزها!  ختم روزگار ها! "کارم درسته فروتنم" ها ؛ "با همه مهربونم" ها ! "ببخشید دستپختم بد شده" ها! همیشه شاکی ها! "نمی دانم چه کنم" ها! "بی تفاوت با حالم" ها! "دلم درده لبم خنده" ها !

جمعی در حیاط سیگار می کشند!  کپه های دو سه نفری ی آدم، نشاط روز پریده را در کانونهایشان بازیافت می کنند! مثل نفس کشیدن ارتباط لازم است! دوست و رفیق لازمند! مرا باید یک کسی ببیند! وگرنه من چگونه معنی پیدا کنم؟ در آیینه ی چه کسی؟ آهای آقا ما آیینه می خواهیم! کج و کوله هم باشد عیبی ندارد! گاهی بهتر هم هست! اصلا خوراک است! قدمان را بلند می کند! چربیهای دور شکممان را می دهد تو! چینهای زیر چشممان را نمی گذارد تو چشم بزنند! آیینه هایی را که دوست داریم بیشتر مراقبیم! خوب البته قابشان گرانتر باشد قابل دارترند! آیینه ی صاف بی قاب؟ چه عرض کنم! 

  دارند با گیتار آهنگ می زنند ! آهنگ من است! شعر من است!  بعضی ها حفظند؛ می خوانند؛ بعضی ها اشک می ریزند! چرا آهنگهای من شاد نیستند؟ چرا خودم غمگین نمی شوم؟ شاید هرچه غم بوده تف کرده ام در این کارها رفته! شاید اشتباهی روحم را هم ول کرده ام برود! خشک شده ام! قهوه را به جای دهانم میریزم روی پیرهنم و تا آخر آهنگ به این فکر می کنم که آیا لکه اش پاک خواهد شد یا نه! می رود؛ لکه نه؛ او که لیوانش خالی بود می رود! بدون اینکه فرصتی باشد برای یک خداحافظی ی معنا دار و "سلام از پی آور"! لکه هم می رود ولی ساعت سه صبح در خانه با مقادیر زیادی  آب و صابون و زحمت! بدون اینکه قصد داشته باشم از "او" یادی بکنم! 

خوابم می آید،‌ به شدت خوابم می آید . . . 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥


ديوانه،‌ عاقلی در اقليت!

آقای دکتر من مريضم! ميگن مخم تاب داره! من از آدمای ديگه بدم می آد!‌ نه اینکه خودم گهی باشم ولی به نظرم آدمای دیگه همه شون هیپنوتیزم شدن! مخشونو زدن! صبح پا می شن مث خر کار می کنن تا شب!‌ آخرشم اگه ازشون بپرسی دنبال چی هستی پنج دقيقه بايد فکر کنن تا يه جوابی چيزی از جمله هايی که از تو تلويزيون ياد گرفتن يا يه جا خوندن يا مامانشون تو پنج سالگی بشون ياد داده تحويلت بدن!  کارشون فقط خرید و فروشه! احساس، رفاه، امنیت، لذت!‌ انگار‌ من اشتباهی تو بازار به دنيا اومدم! من بايد تخدیر بشم تا بتونم دوام بیارم. می گن اگه زن بگیرم آدم می شم! دیگه می تونم خونه بخرم، ماشين قشنگ،‌ لباس قشنگ، مهمونی، خنده، مسافرت، لذت، آلاسکا رو ببينم، اروپا رو بگردم، عکس بگیرم، کفش بخرم، به بچه هام دوچرخه سواری ياد بدم،‌ در مورد قیمت دلار صحبت کنم! از غذای سر سفره تعریف کنم! برنامه های کمدی ی تلویزیونو نگاه کنم! می گن سرم اونقدر شلوغ می شه که همه ی این فکرای مغشوشو فراموش می کنم! ولی آخه شما بگین، خر مسلکی نیست که بری عاشق بشی و بچه پس بندازی وقتی تو و اونا یکی یکی باید چال بشین؟ می گن استاندارد نیستی! سخت می گیری! من بايد استاندارد بشم؛ با مقیاسهای موجود و موجه اجتماعی و روانی و برده داری و برده پروری و مخ زنی و کلی باور مصنوعی ی درست و غلط ساخت پول سازا و آدم خر کنا و قدرت هوا کنا! کسایی که خودشونم جواب سئوالا رو نمی دونن ولی اگه نخوای کنترل بشی بهت با نگاه عاقل اندر سفیه حقارت تزریق می کنن!‌ مگه غیر از اینه که همه ی اونایی که ادعا شون می شه می دونن، خودشون با هم مخالفن! من گوسفند کدوم گله باید بشم!‌ اگه نخوام گوسفند باشم باید کی یو ببینم؟ اصلا می دونین آقای دکتر، باید یه قسمت از مغزمو تعطیل کنم بره! شما لطفا با استفاده از علم روز اون قسمت مغزمو که مزاحم حل شدنم در محیطه خاموش کنین!‌ درش بیارین! هر چی صلاح می دونین!  یه چیز دیگه هم می خوام بگم تا وقت تموم نشده؛ چرا آدما شخصیت های بامزه از گاو و خوک و گوسفند درست می کنن و می ذارن توی کارتونای برنامه ی کودک بعد می رن همه ی این حیوونا رو می کشن و می خورن؟ به نظر من اینم اصلا درست نیست!‌ راستی آقای دکتر من اگه از اون قرص آبیا بیشتر بخورم می تونم برم زن بگیرم؟

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۳٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٥


راز و نياز

اين چه مجازاتی ست؟‌ گناه من چه بود؟ من که دوستت داشتم!‌ من که تا نهايت خواستن می خواستمت!‌ من که هر روز سحر، نمازم تو بودی و نيازم تو بودی و سلام و نگاهم تو بودی و کلامم اسم تو بود ؛‌ من که بوی تنت متن زیبا ترین رویا هایم و لبخندت بهانه ی مستانه ترین خنده هایم و موهايت آشنای نفسهایم‌ و چشمهايت روشنی ی روزهايم و آغوشت مأمن کودکيهايم بود! مرا چرا از حضورت راندی؟ مگر اشک که می ريختم نمی ديدی؟ مگر التماس که می کردم نمی شنيدی؟ تو که دلت از سنگ نبود! تو که مهربان بودی! تو که زن بودی و بچه بودی و پدر بودی و مادر بودی و رفيق بودی و همه چيز بودی و همه کس بودی و آب و هوا و دريا و الهام و شب و مهتاب بودی! چرا گذاشتی بروم؟ تو که می دانستی من به هوای خانه عادت دارم! به قصه های تو!‌ به لمس دستان پر مهرت به نگاههای معنی دار مهربانت وقتی اشتباه می کردم! به از سر و کول هم بالا رفتنهايمان! به حرفهای خنده داری که می زدی! به سفرهايي که می کرديم!‌ به آسمان پنجره ای که روبرويش می نشستيم! به آن منظره با رنگهای بدیع و آواز پر نشاط پرندگانش! تو که می دانستی من فقط در تو می توانم گم شوم، پیش تو می توانم آرام گیرم و با تو می توانم بياميزم؛ چگونه این نهایت لذت را از من دریغ کردی؟‌ من اينجا در اين گنداب عفن هوس و مصلحت و مغلطه و فساد، در جنگل مردار خواران بی فردا، در دره ی حرص و اشک و ستم و درد و دروغ چه می کنم؛ من در دیار عادت دلهره های دردناک، زیر آسمان سیاه قهر تو لابلای فقر و مرض و مرگ و جنگ و جنون و بی گناه کشی و خانمان سوزی و قداره بندی و حق به جانبی چه می کنم . . . آه که اگر ياد آن روزها و امید دوباره دیدنت و شوق شنیدن جواب این چرا نبود، چگونه دوام می آوردم!

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٥


مسعود

 

یک نوشیدنی سفارش می دهم و کنارش می نشینم؛ حسابی خراب است!  زیر پاکت سیگار و تلفن دستی اش یه دسته صورت حساب کهنه و یک دفتر چه یادداشت رنگ و رو رفته به چشم می خورد؛ یک باد گیر به تن دارد و با دمپایی روی چار پایه ی چوبی ی باری واقع در جنوب خیابان «یانگ» نشسته است؛ سرش را بالا می آورد و نگاهی گذرا به من می اندازد و سلامی کوتاه و نیمه کاره از دهانش پرتاب می کند و سرش را دوباره پایین می اندازد؛ نگاهی به صورتش می کنم؛ میان سالگی حضور خود را در خطوط زیر چشمها و نوار خاکستری ی موهای مجعدش فریاد می زند! در حالیکه با حلقه ی ازدواجش ور می رود می گوید:

می خوام ازش جدا شم! 

می گویم:

"جنگ و دعوا تو همه ی خونه ها هست مسعود جون" و بزور لبخند می زنم! سکوت می کنم؛ لبی تر می کنم ! لحظه ای می گذرد؛ بدون مقدمه می گوید:

"از اولم نمی خواستمش، شک داشتم، گیج بودم، می دونستم به هم نمی خوریم، ولی بد جوری بهم گير داد! تو رو در وايسی گرفتمش! رو در وايسی ی رفقام،‌ خونواده م،‌ چه می دونم، خودم! همه ی برو بچه ها داشتن زن می گرفتن خوب منم گرفتم! دوستم داشت،‌ بد جوری دوستم داشت، گفتم ديگه کی رو پيدا کنم اينجوری منو بخواد! نمی دونم . . . نمی دونم . . . خودت که شاهدی چی به سرم آورده تو این هفت سال؛ داد، هوار، بد دهنی، دروغ و دغل، آبرو ریزی، دیوونه بازی؛ خودت که می دونی؛ بسه دیگه؛ نمی خوامش، تمومه" . . .

می گویم:

"پس همون دعواهای همیشگی ی"؟!

بغضش می ترکد و می گوید:

"ایندفه با يه مرتيکه مادر ق . . ريخته رو هم"!

سکوت می کنم. . . انگار توی دلم چیزی می شکند؛ بندی پاره می شود؛ باور نمی کنم! اشک می ریزد!

با صدایی آرام می پرسم:

"حالا مطمئنی"؟

می گوید:

" آره، مدرکم دارم"!

می پرسم:

"ايرانی ی يا کانادايی"؟‌

می گوید:

"کوبایی"!

دستهایش می لرزند؛ هق هق گریه و حرکت شانه هایش همه را متوجه ما کرده؛

می گویم:

پاشو، پاشو بریم خونه؛ لباسی چیزی با خودت آوردی؟

می گوید:

هر چی که احتیاج داشتم آوردم ، یه چمدون کوچیک پر کتاب و شورت!

در حالیکه صورتش هنوز خیس اشک است هر دو می زنیم زیر خنده!

امروز پنج سال از آن ماجرا می گذرد و من کسی را خوشحالتر از مسعود نمی شناسم! کارو بارش خوب است، سیگار را ترک کرده؛ دورش همیشه شلوغ و محفلش گرم است! چمدان کوچک شورت و کتابش هم تبدیل شده به یک خانه ی نقلی ی زیبا و یک اتومبیل جمع و جورکه به قول خودش نهایت رفاه لازم است؛ مرتب سفر می کند و نقاشیهایش هم اینروزها بهتر فروش می روند!

وقتی به او می گویم باید زودتر یک دختر خوب پیدا کند و سر و سامان بگیرد می خندد و جواب می دهد:

من تازه دارم با «خودم » آشنا می شم!!

   

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٥


توپ فوتبال!

ظرف کريستال مورد علاقه ی نوشين از روی قفسه ی چوبی ی اتاق پذيرايی می افتد و می شکند! ده ثانيه طول می کشد که از شمايل يک مجسمه ی سنگی خارج شوم!  به برادر زاده ام ساسان که بعد از پرتابهای بی امان توپ فوتبالش موفق به کشتن ظرف کريستال شده و حالا زير ميز نهار خوری موضع گرفته است می گویم:

ساسان بیا اینجا ببینم!

ساسان که یک چشمی از فضای بين صندلی و انتهای روميزی مرا نگاه میکند و سعی دارد ميزان خشم مرا با مقياسهای کودکانه اش بسنجد بدون توجه به لحن تحکم آميز صدايم می زند زیر خنده!

دوباره، و اینبار با جدیت بچه ترسان بیشتری تکرار میکنم:

ساسان عمو بيا اينجا لطفا من با شما حرف دارم!

باز صدای خنده!

اینبار داد می زنم:

د پدر سوخته ميگم بيا بيرون از اون زير! و هنوز فریادم تمام نشده که ساسان با سرعت صوت از زير ميز نهار خوری به سمت اتاق خواب می دود و قبل از اينکه من هيکل چهل ساله ام را تکان بدهم در اتاق را با صدای بمب هيروشيما می بندد!

خودم را که به در اتاق می رسانم ديگر دير شده!‌ از صدای برخورد کليد و جا کليدی می فهمم که در را قفل کرده! صدای قهقهه ی خنده اش قطع نمی شود! ساسان فکر می کند شکستن کريستال مورد علاقه ی نوشين يک بازی کودکانه است! او نمی داند من چه حالی دارم! صدای ضربان قلبم را می شنوم! به او غبطه می خورم! چرا بايد من از عکس العمل نوشين بترسم؟‌ هر چه باشد علیرغم همه ی تفاوتهایمان ده سال زندگی ی مشترک بايد بين من و او يک دوستی و دانستگی ،‌ يک مصالحه و هم گرايی ايجاد کرده باشد! با گذشت زمان ترسم را بصورت ضربات محکمتری به در اتاقی که ساسان در آن مخفی شده ابراز می کنم!

چند دقيقه ای طول می کشد تا بفهمم بيرون کشيدن ساسان از اتاق مرا از منجلابی که در آن فرو افتاده ام بيرون نمی آورد! ساعت مچی ام را نگاه می کنم! در این گیر و دار به یاد می آورم که در جشن عروسی مان این ساعت را به اسم رولکس معرفی و به دست من بسته بودند در حالیکه پس از خاموش شدن دوربینها و آشنایی بیشتر من با حضرت ساعت متوجه شده بودم که فقط اسمش با حرف «ر» شروع می شود و مارکش آنقدر نا آشناست که بعد از سالها داشتنش و پنج بار تعمیر کردنش هنوز هم نمی توانم به خاطر بسپرم؛ دور هم نمی توانم بیاندازمش چون به احساسات والدین نوشین و خود او بر خواهد خورد! اوه راستی هر لحظه ممکن است برسد! می دوم به سمت آشپزخانه و جارو و خاک انداز را از پشت يخچال بيرون می کشم و به سرعت سگی که با اشتياق ته مانده ی غذا را از موزاييک حياط با ليس بر می کشد به جمع کردن خرده شيشه های ظرف کريستال از روی زمین مشغول می شوم! ديدن خرده شيشه ها سخت است! چراغ را روشن می کنم و سرم را به سنگ کف اتاق می چسبانم تا از بغل آنها را بهتر ببينم! دستم می برد! دادم در می آيد؛ به ديوار تکيه می دهم و می بينم ساسان روبرويم ايستاده! قیافه اش خنده دار و معصوم است!لبهایش  به هم نمی رسند و دو دندان تازه رسیده ی کج و کوله اش معلوم اند؛ چند ثانیه ای به من زل می زند و بعد خم می شود و می خواهد کمک کند! می گويم:

برو عمو شيشه ميره تو پات

می گويد:

نه، تو برو! و یک لگد هم نثارم می کند

صدای زنگ در می آيد !

ای داد بيداد نوشين آمد!

ولی مگر نوشين کليد ندارد؟

ساسان به شیشه خرده ها ور می رود!

به سمت در می دوم و داد ميزنم:

ساسان دست نزنی به شيشه ها!

در را باز می کنم!

نوشين است!

ساسان مي دود جلو و می گويد:

من اون ظرفه بزرگه رو شکوندم!

نوشين می گويد:

 کدوم؟

ساسان با انگشت جای خالی ی ظرف را نشان مي دهد!

نفسم را در سینه حبس می کنم و تکان نمی خورم!

نوشين می گويد:

فدای سرت ساسان جون! کاش کله ی عمو جونتو بجاش می شکوندی!

نوشین، به عنوان حسن ختام جمله ی حکیمانه اش نگاه تلخ معنی داری هم روانه ی من می کند و ساسان هم با چشمان درشتش نگاه شیطنت آمیز معنی داری به توپ فوتبال!!!!!

 

 

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ آبان ۱۳۸٥


دندان چينی!


مرد چینی همیشه لبخند می زند! اصلا انگار لبخند روی صورتش ماسیده! غذا حاضر است! رستوران خلوت و کوچکی در خیابان «وستون» در غرب «تورنتو» چهار سال است که هر روز برای نهار پذیرای من و یکی از همکارانم «تام» است! غذایش بهتر از غذای بیمارستان است؛ غذای بیمارستان را انگار همیشه در یک روغن می پزند؛ چه مرغ بخوری چه گوشت گاو هر دو یک مزه می دهد؛ مرد چینی که راه رفتنش مرا یاد دویدن خودم می اندازد به سرعت ظرفهای غذا را روی میز می گذارد!‌ او دقیقا می داند که  ما چه سفارش خواهیم داد!‌ سالهاست که فهرست غذاهایش را مرور نکرده ایم؛ تام می گوید چینی ها همیشه عجله دارند، همیشه کار می کنند و همیشه هم تا آخرین «پنی» را محاسبه می کنند! نمی دانم تا چه حد درست می گوید! تنها خاطرات من از چینی ها مربوط می شود به جای مالش اتومبیلهایشان به اتومبیلم! می گویم :‌ راننده های بدی هستند! در این شکی ندارم! مرد چینی که خوب انگلیسی نمی فهمد به لبخند زدن ادامه می دهد و بعد از چیدن میز تعظیم کوتاهی می کند و ما را به حال خود می گذارد تا غذایمان را بخوریم. در راه خروج فهرست غذا را از دم در برمی دارم و نگاه می کنم؛‌ متوجه می شوم که سه سال است غذاهایی که من و تام جدا جدا سفارش می دهیم اگر باهم سفارش می دادیم نصف قیمت تمام می شد (دو غذا با هم به قیمت یکی)!  پشت سرم را نگاه می کنم؛ مرد چینی هنوز هم دارد تعظیم می کند و لبخند می زند! نمی دانم چرا ولی دوست داشتم دندانش هم در همان لحظه برق می زد!

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥


خود شيطان!


از پله های آپارتمان پایین می دوم؛ دو طبقه از من بالاتر است؛به دنبالم می دود! فریاد می زند: ولم کن!‌ هولم نده! می خوای منو بکشی! صدایش در راه پله می پیچد! ترس برم می دارد!‌ اگر ایران بود گندش فقط آبروریزی بود ولی اینجا ختم داستان بازداشت است!در مملکتی که اعتبار همه چیز است نمی ارزد بخاطرش بد نام شوم! می ایستم!‌ نفس زنان به من می رسد،  دستم را می گیرد و بدون اینکه چیزی بگوید مرا عین بچه ی فراری که گیر افتاده از پله ها بالا می کشد! از پشت سر نگاهش می کنم و از خود می پرسم:آیا خود شیطان هم به همین خوشگلی ست؟!

نوشته : کامبیز میرزایی در ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آبان ۱۳۸٥